تنبک
حکایت های گوناگون
پیری مست را به حضور هشام بن عبدالملک آوردند و با او شیشهای شراب و عودی بود. هشام گفت: دنبک بر سرش بشکنید و به خوردن آن گندابهاش حدّ زنید. پیر بنشست و بگریست. او را گفتند: پیش از آنکه زنیمت گریستن چرا؟ گفت: مرا گریه از زدن نیست لیکن از آن گریم که شما عود را خوار داشتید و دنبک نامیدید و می ناب چون مُشک را گندابه نامیدید. هشام را خوش آمد و از او درگذشت.