حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

سرخ بزکم را یاد آمد!

حکایت های گوناگون

واعظی بر منبر سخن می گفت.کسی از مجلسیان سخت گریه می کرد.واعظ گفت:ای مجلسیان صدق از این مرد بیاموزید که این همه گریه به سوز می کند.مرد برخاست،گفت:مولانا،بزکی سرخ داشتم،ریشش به ریش تو می مانست که سقط شد.هر گاه تو ریش می جنبانی،مرا از آن بزک یاد می آید و گریه بر من غالب می شود.!