حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

دروغ بر خدا

حکایت های گوناگون

زشت رویی در آیینه مینگرست و می گفت: سپاس خدای را که مرا صورتی نیکو بداد غلامش ایستاده بود و این سخن می شنید و چون او بدر آمد،کسی بر در خانه او را از حال صاحبش پرسید گفت:در خانه نشسته و بر خدا دروغ می بندد.