حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

صاحب بزغاله

حکایت های گوناگون

مردی بزغاله ای یافت. به او گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد بیاید و گمگشته خویش بستاند. مرد در خیابان فریاد می زد: آی صاحب و آهسته می گفت: بزغاله. (مقصود این که هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله پیدا نشود.)