بغداد رفتن ملا
ملانصرالدین
روزی مردی نزد ملا آمده و به وی گفت: جناب ملا خواهش دارم نامه ای برای دوست من كه در بغداد است بنویس. ملا سرش را جنباند و گفت: برو برادر.... من آنقدر كار دارم كه دیگر فرصتی برای رفتن به بغداد برایم باقی نمانده است. مرد مذبور كه متوجه مقصود ملا نشده بود گفت: ولی جناب ملا من از شما خواستم كه فقط كاغذی به دوستم كه در بغداد زندگانی میكند بنویسید دیگر نگفتم كه به آنجا بروید. ملا لبخندی زد و گفت: میدانم و من هم به همین دلیل گفتم وقت ندارم به بغداد بروم چون خط من به قدری بد است كه اگر كاغذ برای دوست تو بنویسم ناچارم خودم هم به دنبال آن بروم تا در بغداد نامه را برای او بخوانم.