جالیوس و دیوانه
حکایت های گوناگون
جالینوس روزی از راهی می گذشت، دیوانه ای او را دید مدتی به رخسارش نگریست و سپس به او چشمک زد و آستینش را کشید. جالینوس وقتی به پیش یاران و شاگردان خود آمد گفت : «یکی از شما داروی بهبود دیوانگی به من دهد.» یکی از آنان گفت : «ای دانای هنرمند داروی دیوانگی به چه کارت آیدت ؟» جالینوس پاسخ داد : «امروز آمده دیوانه ای به رخسارم نگریست و خندید و آستینم را کشید. او از من خوشش آمده بود.» شاگرد گفت : «این چه ربطی به دیوانگی تو دارد ؟» جالینوس گفت : گر ندیدی جنس خود کی آمدی// کی به غیر جنس، خود را بر زدی چون دوکس باهم زید بی هیچ شک// در میانشان هست قدر مشترک