دزد دستار
حکایت های گوناگون
ابوبكر رباني اكثر شب ها به دزدي رفتي و چندانكه سعي كرد چيزي نيافت. دستارخود بدزديد و در بغل نهاد. چون در خانه رفت زنش گفت: چه آورد ه اي؟ گفت: اين دستار آورده ام. گفت: اين كه از آن خود توست. گفت: خاموش تو نداني. از بهر آن دزديد ه ام تا آرمان دزديم باطل نشود.