لقمه ی حلال
حکایت های گوناگون
روزی خدمتکار رابعه غذا می پخت و به پیاز احتیاج داشت.از رابعه خواست اجازه بدهد که از همسایه پیاز بگیرد. رابعه گفت:چهل سال است با خدای خود عهد کرده ام که از غیر او هیچ نخواهم.غذا را بدون پیاز درست کن. در همین حال پرنده ای از انجا میگذشت که پیازی در چنگال داشت.پرنده پیاز را رها کرد و در دیگ انداخت. کنیزک خوشحال شد اما رابعه گفت:من نمیدانم این پرنده پیاز را از کجا برداشته است. وترک غذا کرد و نان خالی خورد.