حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

رابعه و ابراهیم ادهم

حکایت های گوناگون

ابراهیم ادهم که از عارفان بزرگ ان روزگار بود چهارده سال تمام پیاده سفر کرد تا به خانه ی کعبه رسید.او در این مدت دو رکعت نماز می خواند و قدمی بر میداشت و می گفت:اگر دیگران این راه را با قدم می آیند من به دیده می روم. وقتی ابراهیم به مکه رسید خانه کعبه را ندید و با خود گفت:این دیگر چه حادثه ایست؟شاید به چشم من آسیبی رسیده است. در همین فکر بود که ندایی به گوشش رسید:چشم تو آسیب ندیده است.خانه ی کعبه به استقبال بانویی رفته است که به سوی مکه می آید. ابراهیم با حسرت و شگفتی و گفت:این کدام زن است که چنین مقامی دارد؟ ناگهان رابعه را دید که عصا زنان می آمد و همین که نزدیک شد خانه ی کعبه به جایگاه خود بازگشت. ابراهیم فریاد زد:ای رابعه این چه شوری است که در جهان انداخته ای؟ رابعه گفت:تو شور در جهان انداخته ای که چهارده سال رنج کشیدی تا به خانه ی خدا رسیدی. ابراهیم گفت:آری من چهارده سال در این راه به نماز مشغول بودم اما در حیرتم که چرا مقام تو را نیافتم؟ رابعه گفت:زیرا که تو در نماز بودی و من در نیاز.