دزد در خانه
حکایت های گوناگون
شبی رابعه در خواب بود.دزدی به خانه ی او امد و چادرش را برداشت.میخواست از خانه بیرون برود اماراه را پیدا نمیکرد. چادر را بر سر جایش گذاشت.این بار راه را پیدا کرد.بار دیگر چادر را برداشت و این بار هم راه را پیدا نکرد.تا هفت مرتبه این کار تکرار شد اما فایده ای نداشت. ناگهان از کنج خانه ندایی برخاست:ای مرد خود را به زحمت مینداز او سالهاست خود را به خدا سپرده است.شیطان جرئت نمیکند به او نزدیک شود چه رسد به اینکه دزدی بخواهد به چادر او نزدیک شود. بیهوده تلاش نکن زیرا اگر یک دوست در خواب باشد دوست دیگر بیدار است.