حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

در راه حج

حکایت های گوناگون

یک سال رابعه خواست به سفر حج برود.الاغی داشت که بار سفرش را میکشید.در میان راه الاغ مرد و رابعه در صحرا تنها ماند. قافله ای از کنار او میگذشت.اهل قافله به او گفتند:بار خود را بده تا برایت بیاوریم. رابعه گفت:من به امید شما نیامده ام. قافله رفت و رابعه رو به درگاه خداوند کرد و گفت:خدایا آیا توانگران با زنی تنها چنین رفتار میکنند؟مرا به خانه ی خود دعوت کرده ای اما در میان راه الاغم را از من گرفته ای و در بایابان تنها رهایم کرده ای؟ در همان موقع الاغ مرده به امر خدا از جا برخاست.رابعه بار خود را بر پشت آن گذاشت و دوباره راهی شد.