جهاد
حکایت های گوناگون
روزی مالک تعریف میکرد که:چند سال بود در حسرت جهاد بودم.چون روز جنگ فرا رسید ناگهان تب کردم.به قدری حالم بد بود که نتوانستم به جهاد بروم.خوابیدم و با خود گفتم ای تن اگر تو در نظر خدا ارزش داشتی این تب نمی آمد. وقتی به خواب رفتم ندایی شنیدم که :ای مالک اگر تو امروز به جنگ میرفتی اسیر میشدی و در اسارت به تو گوشت خوک می خوراندند.پس اگر این تب نبود به کار حرام مجبور میشدی.بنابراین بیماری برایت هدیه ای بزرگ بوده است. از خواب بیدار شدم و شکر خداوند گفتم.