ملا و قصاص
ملانصرالدین
در هنگام قضاوت دختری نزد ملا آمده از جوانی شكایت كرد كه او را به زور بوسیده است. ملا گفت: راءی من قصاص به مثل است. تو هم به زور او را ببوس شنا ياد دادن ملا - چند روزی بود كه از ملا خبری نبود و كسی او را در كوچه و بازار نمی دید. مردم نگران شده بودند یكروز به خانه وی رفتند و وقتی وارد شدند دیدند ملا در كنار حوض خانه ایستاده و تكه نخی به گردن جوجه مرغابی بسته و آنرا اینطرف و آنطرف میكشاند. دوستانش پیش رفته و پرسیدند: جناب ملا كجا استی بابا... چند روز است از تو خبر نداریم. ملا اشاره ای به جوجه مرغابی داخل حوض كرده و گفت: چیزی نیست دوستان مادر این جوجه مرغابی چند روز قبل مرده و من برای این كه شنا یادش بدهم ناچار شده ام در خانه بمانم چون میترسم اگر شنا بلد نباشد یكروز وقتی من نیستم در حوض آب افتاده و بمیرد.