عطایش به لقایش بخشیدم
حکایت های گوناگون
درویشی را ضرورتی پیش آمد .کسی گفت:فلان نعمتی دارد بی قیاس.اگر به سر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد.گفت:من او را ندانم.گفت:منت رهبری کنم.دستش گرفت تا به منزل آن شخص درآورد. یکی را دید لب فروهشته وتند نشسته برگشت وسخن نگفت. کسی گفتش چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقایش بخشیدم. مبر حاجت بنزدیک ترشروی که از خوی بدش فرسوده گردی اگر گویی غم دل با کسی گوی که از رویش به نقد آسوده گردی