حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

دشمن شناسی خروس

حکایت های گوناگون

گویند روزی خروسی با شیر همدل گشته و در مسافرتی همراه شد رفتند تا به شب خورده و به وقت استراحت رسیدند رفیق ارشد خروس را به بالای درخت فرستاد و خود کنار درخت و به قصد محافظت آرمید. هنگام سحر که شد خروس به رسم دیرین بانگ شیرین سر داد.روبهی مکار چون آواز پرنده خوش صدا را شنید فرصت مغتنم بدید با حیله پای کوبان آمد و بی خبر از وجود شیر و به لحن عابد پیر گفت اخوی صوت شریف حضرتعالی گویا فقط برای امامت جماعت خلق شده کرم نما و فرود آی تا جماعتی بگزاریم . خروس با بصیرت ودشمن شناسی جواب داد :اخوی بنده فقط موذنم حضرت پیش نماز،سر سجاده نماز آماده راز و نیازست در این حال روبه شیر را دید که متوجه تعارفات است و فورا پا به فرار بگذاشت شیر صدا زد اخوی کجا می روی مگر قرار نبود نماز جماعت به جای آوریم؟