حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

آرزوی شیخ

حکایت های گوناگون

شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد. شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم. دست ما کوتاه و خرما بر نخیل آسمان و زمین بر ما شده بخیل و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.