حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

سر گرگ

حکایت های گوناگون

آورده اند که ... ذوالنون مصری ، پادشاهی را گفت : « شنیده ام فلان عامل را که فرستاده ای به فلان ولایت، بر رعیت درازدستی می کند و ظلم روا می دارد.» گفت : « روزی سزای او بدهم». گفت : «بلی، روزی سزای او بدهی که مال از رعیت تمام ستده باشد. پس به زجر و مصادره از وی بازستانی و در خزینه نهی، درویش و رعیت را چه سود دارد؟» پادشاه خجل گشت و دفع مضرت عامل بفرمود در حال. سر گرگ باید هم اول برید *** نه چون گوسفندان مردم درید