شعر دزد
حکایت های گوناگون
آورده اند که ... روزى انورى از بازار بلخ مى گذشت، هنگامه اى دید، پیش رفت و سرى در میان کرد، مردى دید که قصاید انورى به نام خود مى خواند و مردم او را تحسین مى کردند. انورى پیش رفت و گفت: اى مرد این اشعار کیست که مى خوانى؟ گفت: اشعار انورى انورى گفت: انورى را مى شناسى؟ گفت: انورى منم. انورى بخندید و گفت: «شعر دزد» دیده بودم اما «شاعر دزد» ندیده بودم.