حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

بادنجان بورانی

حکایت های گوناگون

آورده اند که: سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی آوردند.خوشش آمد! گفت:«بادنجان طعامی است خوش»ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون سیر شد گفت:«بادنجان سخت مضر است!» ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت:«ای مردک نه آن زمان که مدحش می گفتی نه حال که مضرتش باز میگوئی؟!» گفت:«من ندیم توام نه ندیم بادنجان! مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را !!!»