کاسه ی عسل
حکایت های گوناگون
آورده اند که: «جوحی»در کودکی چند روز شاگرد خیاطی بود.روزی استادش کاسه عسل به دکّان برد.خواست که به کاری رود.جوحی را گفت:«در این کاسه زهر است.زنهار تا نخوری که هلاک شوی»!گفت:«مرا با آن چکار است؟»چون استاد برفت جوحی وصله جامه ای به صراف داد و پاره ای نان فزونی بستد و با آن عسل تمام بخورد! استاد باز آمد و وصله طلبید.جوحی گفت:«مرا مزن تا راست بگویم!حال آنکه من غافل شدم دزد وصله را ربود!من ترسیدم که تو بیائی و مرا بزنی!گفتم:«زهر بخورم تا تو باز آئی من مرده باشم!آن زهر که در کاسه بود تمام بخوردم ولی هنوز زنده ام باقی تو دانی!!!»