ربا
حکایت های گوناگون
زاهدی مهمان پادشاهی بود.چون بنشستند ، کم تر از آ ن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند ، بیشتر از آن کرد که عادت او ، تاظن صلاح درحق او زیادت کنند. " ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی کاین ره که تو می روی به ترکستان است" چون به مقام خویش باز آمد، سفره خواست تا تناولی کند. پسری داشت صاحب فراست"گفت: ای پدر , باری به دعوت سلطان در طعام نخوردی؟ گفت : در نظر ایشان چیزی نخوردم که به کار آید ، گفت:"نماز راهم قضا کن که چیزی نکردی که به کارآید" گلستان سعدی