حرف حساب ملا
ملانصرالدین
ملانصرالدین در روستا دوستی داشت. این دوست روزی به شهر و خانه ملانصرالدین آمد. آن دوست تا ملانصرالدین را دید شروع کردن به زدن خرش و خطاب به دراز گوش می گفت: ای ملعون! آرد و گندم بارت می کنم نمی آوری، روغن بارت می کنم نمی آوری، چرا می خواهی مرا نزد آشنایان خجالت دهی!؟ ملانصرالدین به آن فرد گفت: عبث خر بیچاره را مزن که اگر از خانه تو نتوانست برای من چیزی بیاورد از خانه من هم نمی تواند چیزی برای تو ببرد.