حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

نقاشی خراب شده

حکایت های گوناگون

یکی بود ویکی نبود .یک نقاش مشهور در حال اتمام نقاشی اش بود. آن نقاشی به طور باور نکردنی زیبا بودوباید در مراسم ازدواج شاهزاده خانمی نشان داده می شد. نقاش آن چنان غرق هیجان ناشی از نقاشی اش بود که نا خود آگاه در حالی که آن نقاشی ۲*۸متر را تحسین می کرد چند قدم به طرف عقب رفت.هنگام به عقب رفتن پشتش را نگاه نکرد . او آنقدر رفت تا اینکه فقط یک قدم تا لبه ی آن ساختمان بلند فاصله داشت.فقط با یک قدم بیشتر می توانست خودش را بکشد . شخصی دید که نقاش چکار می کند ونزدیک بود فریاد بزند و به او اخطار دهد ،اما متوجه شد که فریاد او ممکن است نقاش را غافلگیر کند وبر حسب اتفاق یک قدم دیگر به عقب برود و بیفتد .مرد قلم مو ورنگ برداشت و روی آن تصویر شروع به نقاشی نمود تا اینکه کاملا به آن آسیب زد. نقاش وقتی متوجه شد که چه اتفاقی برای نقاشی اش افتاده است بسیار عصبانی شد وجلو آمد تامرد را بزند.اما افرادی که در ان نزدیکی بودند اورا گرفتند وآخرین جایی را که او ایستاده بود ونزدیک بود سقوط کند را نشانش دادند. گاهی ما آیندمان را بسیار ترسیم کرده ایم ، با روز های رویایی در کنار کسی که دوستش داریم اما گویا خداوند وقتی می بند چه خطری مقابل ما است ،نقاش زیبایمان را خراب می کند گاهی اوقات از آنچه خداوند بر سرمان آورده ناراحت می شویم ویا در محل کار از مافوقمان عصبانی میشویم اما یک مطلب را نباید هرگزر فراموش کنیم: خداوند همیشه بهترین هارا برای ما مهیا می کند.