حکایت های گوناگون

حکایت های گوناگون

فرمانروایی دیوجانس و اسارت اسکندر

حکایت های گوناگون

نوشته اند: روزى اسكندر مقدونى، نزد ديوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. ديوجانس كه مردى خلوت گزيده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد . اسكندر از اين برخورد و مواجهه ديوجانس ، برآشفت و گفت :اين چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آيا گمان كرده اى كه از ما بى نيازى ؟ آرى ، بى نيازم . تو را بى نياز نمى بينم .بر خاك نشسته اى و سقف خانه ات ، آسمان است . از من چيزى بخواه تا تو را بدهم . اى شاه !من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را اميرند . تو بنده بندگان منى . آن بندگان تو كه بر من اميرند، چه كسانى اند؟ خشم و شهوت. من آن دو را رام خود كرده ام ؛ حال آن كه آن دو بر تو اميرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى كشند. برو آن جا كه تو را فرمان مى برند؛، نه اين جا كه فرمانبرى زبون و خوارى.