شفاعت
دفاع مقدس
برای ماموریت اعزام شدند اهواز.باهم رفتند کنار پل کارون. چهره ی محمد حسین درهم رفت.وضعیت نامناسب پوشـــــش خانواده ای نظر او را جلـــــــب کرد.دست دوستش را گرفت و گفت:«بریم عملیات با زبان». کشان کشان دوستش را برد طرف آن خانواده.با چهره ی گشاده رفت سراغ پیــــرمردی که سرپرست خانـــــواده بودو گفت: «آقای محترم هیچ میدانید این جا بوی باروت به مشام میرسه؟میدانید اهواز از شهر های مقاوم خط مقدم جنگه؟می دانید شما میزبان خوب رزمندگان هستید؟» پیرمرد گفت :«خوب حالا که چی؟باید چکار کنم؟» محمد گفت:«ما که از شما چیزی نمیخواهیم فقط پایبندی شما مردم محترم را به ارزش ها و آرمان های اسلامی میخواهیم» پیرمرد فهمید .صورت محمد را بوسید و گفت:«به شرطی که ما را هم شفاعت کنی!!!!».