حوری بهشتی...
دفاع مقدس
مجروح شده بود و وقتی چشم باز کرد دید روی تخت بیمارستانه هنوز چشماش خوب نمی دید و احساس کرد شهید شده در همین حین خانوم پرستار سرنگ به دست وارد شد مجروح که فکر می کرد توی بهشته ، گفت: تو حوری هستی؟ پرستار به هوای اینکه طرف موجی شده ، گفت: بله! من حوری ام مجروح با تعجب گفت: پس چرا اینقدر زشتی؟!!! پرستار هم ترش کرده و سرنگ رو محکم فرو کرد توی بدنش...