دفاع مقدس

دفاع مقدس

فردا

دفاع مقدس

رسیدیم دوکوهه. نصفه شب بود. گفتم: «من و حاجی شام نخوردیم ها رفتند دو بشقاب برنج آوردند و دو تا تن ماهی. حاجی گفت: «بچه ها چی خوردند گفتند: از همین گفت: راست بگید گفتند: همین، فقط تن را فردا می خورند حاجی قاشق را گذاشت توی بشقاب و گفت ما هم فردا می خوریم.