دفاع مقدس

دفاع مقدس

خلوتگاه

دفاع مقدس

نزدیک طلوع آفتاب بود. با پا زدم به پهلوی یکی از بچه ها برای نماز صبح. بلند نشد. پتو را زدم کنار دیدم نیست. شک کردم. به بچه ها گفتم. فردا شب منتظر ماندم. دیدم از سنگر می رود بیرون. جایش را هم طوری درست می کند که کسی نفهمد او نیست. دنبالش رفتم. سنگرهای خودی را دور زد و رفت سمت عراقی ها. شکم بیشتر شد. رسید به خرابه ای، داخل شد و بیرون نیامد. برگشتم. صبح بعد از طلوع آفتاب یواشکی رفتم خرابه. دیدم قبر کوچکی است و سجاده و قرآن و شمعی که تا نصفه آب شده.