کمک
دفاع مقدس
مهمات تمام شده بود. حاجی بی سیم زد ولی بی فایده بود. از شب قبل نه کمکی آمده بود نه مهماتی. - خدایا! هیچ کس نمی تونه کمک بکنه. یقه کی رو بگیرم جز تو؟ توی آن تاریکی زد به بیابان و داد می زد. زیر پایش خالی شد. افتاد داخل حفره ای بزرگ خواست بلند شود، درد پیچید توی پایش. پایش را دراز کرد. پوتین هایش روی خاک کشیده شد و نرمه خاک روی پلاستیک نشست روی جعبه. بازش کرد. جعبه دوم، جعبه سوم. همه شان پر بود. عراقی ها نتوانسته بودند انبار مهماتشان را قبل از فرار منفجر کنند.