دفاع مقدس

دفاع مقدس

پسر

دفاع مقدس

فرمانده نمی گذاشت بیاید. می گفت کوچک است. می گفت می ترسد و بقیه را لو می دهد. پسر گریه و زاری کرد، بقیه هم پادرمیانی کردند. فرمانده گفت: من مسئولیت قبول نمی کنم. یکی مسئولیتش را قبول کنه پسر، فرمانده زخمی را گرفته بود روی دوشش می گفت: نترس می گفت: می رسانمت می گفت: گریه زاری نکن، لو می رویم می گفت: من مسئولم شما را برسانم عقب، چاکرت هم هستم