بهلول

بهلول

بهلول و عابر

بهلول

روزی بهلول در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از بهلول پرسید: چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ بهلول گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که بهلول نشنیده است دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟ بهلول گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که بهلول دیوانه است و رفتن را پیشه کرد. زمانی که چند قدمی راه رفته بود ،بهلول به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟ بهلول گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند. حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید.