حیای محمد علی ...
دفاع مقدس
یازده دوازده ساله بود و داشت با بچه ها بازی می کرد زن دایی صداش کرد و گفت: بیا ناهار حاضره اومد سر سفره نشست اما دست به غذا نمیزد زن دایی با تعجب گفت: مگه گرسنه نیستی ؟ چرا نمی خوری؟ همونطور که سرش پایین بود گفت: میشه خواهش کنم چادرتون رو سرتون کنین؟ زن دایی وقتی دید با این سن و سال اینقدر مقیده خوشحال شد رفت چادرش رو سرش کرد تا محمد علی راحت غذا بخوره.