حاج همت
دفاع مقدس
حاج همت بازهم مراقب اوضاع بود. در همان لحظه، پیرمردی پیش آمد و درگوشی به او گفت: چرا آن آقا را زدی؟ _چون شعار انحرافی داد. _با چشم خودت دیدی که او شعار داد؟ عرق، سر و روی حاج همت را فراگرفت و چهرهاش از ناراحتی کبود شد. او با چشم خودش ندیده بود. پیرمرد ادامه داد: «آن کسی که شعار انحرافی داد، فرار کرد و رفت حاج همت دیگر صدای پیرمرد را نمیشنید. سراسیمه به دنبال مرد گشت؛ اما هرچه تلاش کرد، او را نیافت. چندین سال از آن ماجرا میگذرد. آن مرد حالا یکی از نیروهای لشکر حاج همت است؛ همان مردی که رو در روی حاج همت ایستاده و با نگاهی معنادار به او خیره شده. حاج همت هنوز از شرم و خجالت بیقرار است. او با صدای بلند از همه میخواهد که لحظهای بمانند. میگوید: من به این مرد ظلم کردهام. در حضور یک جمعیت ظلم کردم؛ اما حالا از حاضر کردن آن جمعیت عاجزم. از این مرد تقاضا دارم در حضور همین جمع، مرا قصاص کند. پیش رفته، سرش را در مقابل مرد فرو میآورد. همه از رفتار او تعجب میکنند. منتظر عکس العمل مرد میمانند. مرد در حالی که بغض در گلو دارد دست میاندازد دور گردن حاج همت و گردنش را غرق بوسه میکند. حاج همت زانو زده، پاهای مرد را میبوسد اشک در چشمان همه حلقه میزند.