اردات
دفاع مقدس
پزشک معالج من در آلمان، یک پروفسر اتریشی بود. میگفت:(( من اهل سیاستم، تئوریسین اک ، برای خودم نظریه دارم.)) با من خیلی صحبت میکرد. از این صحبت ها خوشش می آمد. یک روز سرتا پای من را عکس رنگی گرفتند و بردند پیش پروفسر ژوزخ تا هر چه شی خارجی در بدم هست ، مشخص شود. پرسید: چقدر تیر و ترکش خوردی ، در بعضی جاها یکیش هم کافی است که طرف تمام کند، تو چرا هنوز زنده ایی؟ گفتم: دکتر!× حالا این قدر خوش اخلاقی، زود تر همین تیکه پاره ها رو سرهم بندی کن ما بریم به کارمون برسیم. قربون دستت... پرسید کجا میخوای بری؟ گفتم : جبهه با تعجب نگاهی کرد و گفت: (( دوست دارم بیایم و این مرد ( امام خمینی رحمه الله علیه ) را ببینم. ببینم با شما چه کرده که این قدر بهش ارادت دارید.))