دفاع مقدس

دفاع مقدس

رضایت

دفاع مقدس

هرلحظه اين احساس را داشتم; كه هر وقت باشد، شهيد مى شود. هميشه هم بهش مى گفتم. مى گفتم كه : «هر وقت باشه، شهيد مى شى. ولى دوست دارم به اين زودى ها شهيد نشى. هنوز پسرام داماد نشدند. مى خوام خودت دامادشون كنى. » خواب ديده بود. ديده بود كه يكى از دوست هاى شهيدش آمده ببردش. نمى رفت. به ما نگاه مى كرد و نمى رفت. ما خيلى گريه مى كرده ايم. دوستش به زور دستش را كشيده بوده و برده بودش. بعد از اين خوابش، بهم گفت: «تو بايد راضى باشى تا من برم. خودت رو آماده كن. »