نامه
دفاع مقدس
در زدند. پيك بود. نامه آورده بود. قلبم ريخت. فكر كردم شهيد شده، وصيت نامه اش را آورده اند. نامه را گرفتم. باز كردم. يك انگشتر عقيق برايم فرستاده بود; از جبهه. نوشته بود: « اين انگشتر را فرستادم به پاس صبرها و تحمل هاى تو. به پاس زحمت هايى كه كشيده اى. اين را به تو هديه كردم.» آرام شدم.