دفاع مقدس

دفاع مقدس

قمقمه

دفاع مقدس

تمام شب را توى راه بوديم. خسته و فرسوده رسيديم. هوا سرد بود. دست بردار نبود. همين طور حرف مى زد; "فردا چكار كنيد، چكار نكنيد، چند نفر بفرستيد آنجا، اين جا چند تا توپ بكاريد. اين دسته برگردد عقب، آن گروهان برود جلو." دقيق يادم نيست. يازده - دوازده شب بود كه چرتمان گرفت. زيلوى گوشه سنگر رابرداشتيم و پهن كرديم و دراز كشيديم. چيزى نداشتيم رويمان بيندازيم. پشت به پشت هم داديم و خوابيديم، كه مثلاً گرممان شود. دو ساعت كه گذشت، بلند شد. با آب قمقمه اش وضو گرفت و ايستاد به نماز. حس نداشتم تكان بخورم، چه رسد به بلند شدن و وضو گرفتن. فقط نگاهش مى كردم