دفاع مقدس

دفاع مقدس

حسین جان

دفاع مقدس

داشت می گفت« حسین جان چه کنیم که این جا نمی تونیم برات عزاداری کنیم ؟ توی زندونیم. دست کفریم» این را که گفت، زانوهایش را گرفت توی بغل و سرش را گذاشت روش. شروع کرد نوحه خواندن، آهسته. می خواند و گریه می کرد. گریه ام گرفت. با هم گریه می کردیم. او سنی بود. من شیعه.