دفاع مقدس

دفاع مقدس

آنها می دوختند...

دفاع مقدس

جای ترکش ها توی بدنم دهان باز کرده بود و چرک و خون ازش می ریخت بیرون. پرستارها و دکترها می آمدند نگاهی می کردند و می رفتند. انگار نه انگار. آخر یک دکتر آمد و دستور داد زخم هایم را بخیه بزنند. نه بی حس کردند، نه چیزی. من« یا زهرا» می گفتم و آنها می دوختندم.