مسلمان
دفاع مقدس
تا نماز ظهرم را بخوانم، هفت هشت بار خوابم برد. ضعف کرده بودم. بدنم پر از تیر و ترکش بود. به نماز عصر نرسیده، گرفتندم. توی سنگرهای انفرادی خودشان کارت بسیج و پلاکم را قایم کرده بودم لای دیوار سنگر. گفت: «سربازی یا پاسدار؟» گفتم : «سرباز.» گفت : «چرا حمله کردید؟» گفتم : «ما هم عین شما دستور رو اجرا کردیم.» گفت : «قراره باز هم عملیات بشه؟ » گفتم : «حتماً» گفت : « چرا به شما دستور داده اند اسرا را بکُشید؟» گفتم : «نه، همچین حرفی نیست! اون ها وضعشون از ما هم بهتره.» قرآنش رادرآورد و گفت «ما مسلمونیم. شما چرا با ما جنگ می کنید؟» قرآن را از دستش گرفتم و گفتم «خب ما هم مسلمونیم. ما هم به قرآن اعتقاد داریم . شما می گید فارس ها مجوسن، شما می گید ما نامسلمونیم»