عاشق
طنز
خيلي تو خودش بود، آخرش دلم را زدم به دريا و گفتم: تو هيچ عاشق شدي؟ گفت: آره گفتم: چند بار؟ گفت: خيلي. گفتم: مگر سر مي بري؟ گفت: يكبار گفتم: چه حسي داشتي؟ گفت: عشق حس نيست، باوره، مكتبه، بودنه گفتم: اينا را كه گفتي يعني چي؟ گفت: تا حالا سوار قطار شدي؟ آره ديدي يكي ترمز قطار را بكشد؟ آره به اون ميگن عشق! گفتم: يعني عشق ترمز قطاره؟ گفت: نه بابا! تو چقدر پرتي، يه جور گير كردنه گفتم: يعني آدم به هر چيزي گير بكند عاشق شده؟ گفت: ببين! اصلاً قطار و گير كردنو ول كن، ببين عشق يه لحظه واقعاً نابه، كه تو زندگي هر كسي در يك لحظه ي خاص پيش مي آيد مثلاً همين ازدواج، ديدي بعضي ها مي گويند: طرف را ديدم يك دل نه صد دل عاشقش شدم. خب منظور؟ _ ببين وقتي آدم عاشق مي شه قلبش يا كند يا مي ايسته، صداش در نمياد، چشماش مي خواد از حدقه بيرون بزند و... گفتم: يعني وقتي آدم اينطوري بشه، عاشق شده؟ با بي حوصلگي گفت: آره. آن شب سر ميز غذا وقتي غذا تو گلويم گير كرد و بسوي دستشويي دويدم، وقتي خودم را در آينه ديدم فهميدم عاشق شدم. به خودم گفتم: بعضي ها عجب بد سليقه اند، به چي ميگن عشق؟