بی احمیتی
ناشناسسلام چندوقتی به کارهایی که بایدانجام بدم بی احمیت شدم چیگارکنم
موهای سینه پسران
ناشناسسلام خسته نباشید. چگونه میتوانیم رشد موهای سینه را کم یا زیاد کنیم . مثلا چه چیز هایی بخوریم یا چه کارهایی بکنیم که موهای سینه بزرگ شوندوچه کار هایی بکنیم کا موهای بدن وسینه پسران کم شوند واصلا درنیایند. باتشکر.
گناه کبیره
ناشناسسلام من محدثه دختر ۱۷ ساله ام که توی ۱۴ سالگی گناه کبیره بسیار بزرگی انجام دادم الان وقتی نماز میخونم همون صحنه مثل فیلم جلوی چشمم حرکت میکنه احساس میکنم خدا دوست نداره جلوش وایسم برا نماز خوندن افسردگی شدیدی گرفتم از بعد اون اتفاق همش غمگینم
بسم الله رحمان رحیم
ناشناسسلام اقای مشاور من انتقاد دارم از شما،شما خوب پاسخگو نیستید،برای مثال من اومدم ستاره خریدم،انتظار دارم خوب جوابگو باشید،اما شما خوب جوابگو نیستید و پاسخ درستی که مشکل رو حل کنه نمیدید
پدر و مادر
ناشناسسلام پدر مادر من میخوان از هم جدا شن چیکار باید بکنم میخوام جلوی مامانمو بگیرم میگه میخواد بره میگه دیگه بر نمیگردم بابام میگه خوش رفتی من خیلی اعصابم داغونه مامان بابام فکر میکنن من هنوز بچم در واقع من ۱۶ سالمه هنوز تو این سنم موبایل ندارم مامانم میگه ۲۵ سالگی واست میخریم خلاصه بگم ولی من نمیخوام بی مادر بونم لطفا راهنمایی کنید
خواب بد
ناشناسیک سوال پرسیده بودم و گبتم خواب با تعبیر خیلی بد دیدم و میشه اژ اتفاق افتادنش جلوگیری کرد؟ شما گفتید باید بررسی کنید رویا صادقه بوده یا نه، رویای صادقه چیه و چطور باید بفهمم اینطوری بوده یا نه
انگیزه نماز
ناشناسسلام خسته نباشید . من انگیزه به نمازم کمه چیکار کنم زیاد شه دوست دارم به نماز علاقه پیدا کنم لطفاً کمکم کنید ممنون
من زود عصبانی میشم
ناشناسمن نمیدونم چرا زود عصبانی میشم
تعبیر بد خواب و جلوگیری از آن
ناشناسسلام من یک خوابی برام اتفاق افتاده که تعبیرش فوق العاده بد هست، ایا میشه از اتفاق افتادن تعبیر خواب جلوگیری کرد؟
سلام و خسته نباشید من میخواستم بپرسم چطور میتونم افسرده نباشم
ناشناسسلام من آرزو طالبی از مشهد هستم من از ۳سالگی پدرو مادر م از هم جدا شدند و بعد دوباره خیلی زود ازدواج کردند و هردو صاحب دختر شدند من نامادری ام خیلی اذیتم میکرد البته قبل اینکه دخترش به دنیا بیاد کمی باهام خوب بود اون یکسره به داداشم توجه و محبت میکرد کاری میکرد که داداش تنی ام مرا بزند هرچند من شب و روزم کتک بود پدرم که سرکار میرفت نامادری ام اذیتم میکرد و مسخره ام همش همینو بهم میگفتی هیشکی ترو نمیخواهد هی به مامانم فهش میداد راستی من پیش پدرم زندگی میکردم بابام وقتایی که منو میبرد پیش مامانم زودی میآمد دنبالم هتل وقتی که گریه میکردم بزاربمونم نمیزاشت خلاصه الان هم که اومدم پیش مامانم باز هم یک جوری هستم هیچ وقت نمی توانم خودم را بچه خوانواده فرض کنم پشت دستم همش زخم به خاطر اینکه میخوارونم یکبار هم بالای دستم را با چاقو زدم با این کار خیلی راحت شدم اما وقتی کسی می دید اهمیتی نمیداد
- 1
- 2
- ...
- 43(current)
- ...
- 61
- 62