احساس میکنم توی سخت ترین شرایط قرار گرفتم و از نظر روحی تحت فشارم چیکار کنم؟
سلام وقت بخیر من در روستا زندگی میکنم و در سن۱۴ ۱۵ سالگی ازدواج کردم و حال یکسال و چند ماه گذشته طرف مقابلم از این زندگی ناراضی است و میخواهد جدا شویم مدتی است که باهم در ارتباط نیستیم و مردم روستایمان هم این موضوع را فهمیده اند ابتدا میخواهم بگویم که من حالم بسیار بد هست که مردم واطرافیان درباره زندگی من صحبت میکنند نمیدانم چه کنم که حرف مردم مهم نباشد با خودم میگویم مهم نیست باز دوباره در فکرم می اید فلانی فهمید ،دشمنم هم فهمید که میخوام طلاق بگیرم و دشمن شاد شدم و اگه فلانی ...خلاصه دوماً نگران این هستم که نمیدونم بعد طلاق قراره چی سرم بیاد پشیمان بشم یا خوشحال بشم سوما کلا نومید شدم هرکار میکنم امید داشته باشم باز دلم میگیره و گریه میکنم و میگم من خیلی بدبختم و دیگه نمیتونم به خوشبختی برسم خدا منو دوست نداره احساس میکنم خودم خودمو دوست ندارم احساس حقارت میکنم و احساس میکنم خیلی بی لیاقت و بی ارزشم ... چیکار کنم این حال بد تموم شه باور کنید به بن بست رسیدم چرا هرکار میکنم حالم خوب نمیشه... همچنین نگران خیلی چیزام مثل موقعیت و فرصت هایی که از دست دادم نگران اینم که بعد طلاق مخ برام میمونه که درس بخونم یا نه و با خودم میگم از کجا معلوم ازدواج دوباره ی من خوب باشه وقتی یک مرد باعث شده من احساس بی لیاقتی بکنم با خیانت ها و دروغ هاش ازدواج بعدی هم اگه باشه بازم همه مردا همینن و این افکار مدام در طول روز و شب در ذهنم میچرخندو من پر از استرس و اضطراب میشم و احساس خیلی بدی پیدا میکنم و این فکرا خیلییییی سمج اند و نمیپرن از ذهنم کاش از همون اول بله نمیگفتم که اینجوری بشه بعضی موقع دعا میکنم که خدا من رو از این دنیا ببره که اینهمه بد هستم باز دوباره پشیمون میشم چون مادرم ناراحت میشه الان هم اینا رو گفتم بلکه شاید بهم کمکی برسه باور کنید منم مثل نوجونای دیگه نوجوانم ولی خیلی شکننده شدم ممنون میشم اگه میشه کمک کنید
توجه
این سوال به صورت خصوصی ارسال شده است و تنها مالک سوال میتواند پاسخ ان را مشاهده نماید.