حالا همین یه نفر دارم مقاوت می کنم در برابر رفتار خانواده مامان، در برابر مهربونی ها شون و یه جوری رفتار می کنم انگار دشمن هستن و فکر می کنم اگر مهربون باشم، بگم بخندم، یعنی تسلیم شدم و کم آوردم و حتی اگر خودم فقط تو این جبهه باشم، باز هم اینقدر قوی ام که کم نمیارم الحمدللَّه ربِّ العالمین بنده می تونم با خونواده مادری م خیلی خوش باشم ولی از بچگی که ساده بودم و خیلی چیزا حالیم نبود، به اجبار افتادم تو جبهه خونواده پدری و حالا با اینکه خانواده مادریمو خیییلی دوست دارم و اون ها هم به شدت دوستم دارن و لوسن و می کنن و خصوصا خانواده خودم( خواهرا و برادرا و مامان) خیییلی بهم محبت دارن، ولی حس می کنم مثل میدون جنگ، باید موضع رو حفظ کنم و راستش رو بگم، واقعا حس می کنم اون طور که می خوام شاد نیستم!...