احساس تنهایی
من همش احساس تنهایی میکنم .از تنها بودنم خسته شدم میخوام برم درس بخونم حوصلش ندارم .همش دلم میگیره .عکس نگاه میکنم کسی که دوسش دارم می بینم خوشحال و هیچ احساسی به من نداره و با زندگی خودش خوشه منو ناراحت میکنه اینکه نمیتونم دردمو به کسی بگم اینم بازم ناراحتم میکنه اوایل مینوشتم احساسمو اما اونم دیگه نمیتونم انجام بدم خستم همش احساس خستگی دارم میخندم اما از درون شاد نیستم خوشحالم ولی از درون نیست میخوام بجنگم برا زندگیم ولی هر دفعه بلند میشم سر درگم تر میشم اینکه کسی رو دوست داشته باشی وبهش نگی اذیتم زیاد نمیکنه از این اذیت میشم که نمیتونم از ذهنم خارجش کنم اینکه نمیتونم بین قلب وعقلم تعادل برقرا کنم کنترلش کنم میترسم راه اشتباهی برم خیلی پریشون میشم همش روزام با افسردگی میگذره دوستی هم ندارم اونجور راحت باشم که بهش بگم درکم کنه قبلا یه دوست داشتم اما اونم متاسفانه باعث ناراحتی من شد ودوستیم تموم شدست حساب کن هر دفعه که اینجور میشم فقط میخوابم میگم شاید بیدار بشم درست بشه اما نه خانواده مهربونی دارم که پشتم باشن نه خودم میتونم از بس خودم بر بیام خستم که فقط بخوابم پا نشم از دختر بودن خودم متنفرم که یه گوشه کز کنم وناداحت باشم
تیم نوجوانی
سلام دختر گلم. تا حالا شده در مورد مشکلات روحی خودت با مامان حرف بزنی ؟ واقعا انسان اجمتاعی است و صمیمی تر از هر فردی در زندگی شما حتی رفیق فابریک شما مادر است. شما باید در مورد مشکلات خود با والدین صحبت کنید و از انها راهنمایی بگیرید. اگه فایده نداشت بعدش به مشاور یا دوست خوب خودتون مراجعه کنید.