جغله های جهادی

جغله های جهادی

وضوی خاکشیر

وضوی خاکشیر

جغله های جهادی

شلمچه بودیم! حاجی گفت: باید جاده تمام شود. ساعت 10 شب بود که کارمان تمام شد. هوا شرجی بود و گرم. کار که تمام شد بولدزرها را گذاشتیم داخل سنگرها. سوار ماشین‌ها شدیم و راه افتادیم. من نشستم جلو آمبولانس. ماشین سرعت داشت و باد تندی می‌‌‌زد داخل ماشین. پارچی جلو پایم بود. دست کردم داخلش پر از خاکشیر خشک بود. مشتم را پر می‌‌‌کردم می‌‌‌گرفتم دم پنجره. باد خاکشیرها را می‌‌‌پاشید به صورت بچه ها. هر از گاه یکی از بچه‌ها می‌‌‌گفت: عجب گردوخاکی. لامصّب باد با خودش شن می‌‌‌آورد. پارچ خاکشیر را تا ته گرفتم جلو پنجره و بروی خودم نمی‌آوردم تا رسیدیم به مقرّ. آخرین دقیقه‌های دعای کمیل بود. صدای گریه بچه ها مقر را بر کرده بود. دویدیم داخل سنگر تا گریه ای بکنیم و ثوابی ببریم. برق ها خاموش بود.گوشه ای را بیدا کردیم ودور هم نشستیم. تا آمدیم جا خوش کنیم و با بچه ها هم ناله شویم دعا تمام شد. بلند شدند. سلام دادند و برق ها را روشن کردند. هنوز برق ها روشن نشده بود که تیز نگاهمان کردند و بعد از صدای خنده شان سنگر لرزید. بچه‌ها هاج و واج به همدیگر نگاه می‌‌‌کردند و می‌‌‌پرسیدند چرا به ما می‌‌‌خندند.حاجی آمد جلو تر دست مرا گرفت گفت: مجید بس چرا تو با خاکشیر وضو نگرفته ای.دوباره صدی خنده سنگر را بر کردو من مثل یخ وا رفتم.

مجموعه خاطرات شهدا