جغله های جهادی

جغله های جهادی

رادّی و نوچه‌هاش!

رادّی و نوچه‌هاش!

جغله های جهادی

خرمشهر بودیم! رادّی با نوچه‌هاش، بچه‌ها رو یکی یکی می‌‌‌گرفتند و رو سراشون یه ضربدر می‌‌‌کاشتند و می‌‌‌گفتند: « باید همه کچل کنند و گرنه، “گری” (نوعی بیماری پوستی) می‌‌‌گیرند». ما هم تصمیم گرفتیم کلّه خود رادّی رو کچل کنیم. با نقشه ی قبلی رفتیم داخل سنگر. رادّی دراز به دراز خوابیده بود کنار سنگر و کتاب می خوند و نوچه هاش دور و برش خواب بودند . شیخ اکبر، تو یه چشم به هم زدن، پرید رو پاهایِ رادّی و پشت به صورتش نشست و گفت: سعید، شاهسون، بدوید؛ امّا همه نامردی کردند و نرفتند. رادّی زور می زد و شیخ اکبر هم زور می زد. رادّی خم شد و یه گازِ محکم، پشتِ پاهای شیخ اکبر گرفت. شیخ اکبر هم جیغی کشید و خم شد و پای رادّی رو گاز گرفت. رادّی و شیخ اکبر، جیغ و دادشون به هوا بود و دور سنگر می‌‌‌دویدند و آخ و اوخ می‌‌‌کردند. نوچه‌های رادّی که از ترس، از خواب پریده بودند دورِ رادّی می‌‌‌دویدند و می‌‌‌گفتند:‌ « ها! چیه! چی شده؟! کی بوده؟!» رادّی کمی جیغ و داد کرد و نوچه‌هاشو گرفت به بادِ کتک. می‌‌‌زد و می‌‌‌گفت : « زهرِ‌ مار! شما هم نوچه شدید! ها! بی‌شعورا! نصفِ پام کنده شده! حالا من نه! یه الاغ! شما نباید مواظبش باشید!»

مجموعه خاطرات شهدا