اینا دیوَند یا اَجِنّه؟
اینا دیوَند یا اَجِنّه؟
جغله های جهادی
خرمشهر بودیم! آشپز و کمک آشپز، تازه وارد بودند و با شوخی بچه ها ناآشنا . آشپز، سفره رو انداخت وسط سنگر و بعد بشقابها رو چید جلو بچهها. رفت نون بیاره که علی رضا بلند شد و گفت: «بچه ها! یادتون نره!» آشپز اومد و تند و تند دو تا نون گذاشت جلو هر نفر و رفت. بچهها تند نونهارو گذاشتند زیر پیراهناشون. کمک آشپز اومد نگاه سفره کرد. تعجب کرد. تند و تند برای هر نفر دو تا کوکو گذاشت و رفت. بچه ها با سرعت کوکوهارو گذاشتن لاي نونهایی که زیر پیراهنشون بود. آشپز و کمک آشپز اومدند بالاسر بچهها. زُل زدند به سفره. بچهها شروع کردن به گفتن شعار هميشگي: « ما گُشنهمونه یالله!». که حاجی داخل سنگر شد و گفت: « چه خبره؟» آشپز دوید روبروی حاجی و گفت: « حاجی! اینا دیگه کِیَند! کجا بودند!؛ دیوُونه اند یا موجی؟!» فرمانده با خنده پرسید:« چی شده؟» آشپز گفت: « تو یه چشم بهم زدن مثل آفريقايي هايِ گشنه، هر چی بود بلعیدند!؟». آشپز داشت بلبل زبانی میکرد که بچهها نونها و کوکوهارو يَواشکي گذاشتند تو سفره. حاجی گفت: « این بیچارهها که هنوز غذاشونو نخوردند!».آشپز نگاه سفره کرد. کمی چشماشو باز و بسته کرد. با تعجب سرشو تکوني داد وگفت:« جَلّ الخالق!؟ اینا دیوَند یا اَجِنّه!؟» و بعد رفت تو آشپزخانه. هنوز نرفته بود که صدای خنده ي بچه ها سنگرو لرزوند.
مجموعه خاطرات شهدا