بچه بیا پایین
بچه بیا پایین
جغله های جهادی
دژبانی جلوی تویوتا رو گرفت و داخلش و نگاه کرد. نگاهی به راننده ی تویوتا کرد، یه نگاه هم به شیخ اکبر،که کنار راننده نشسته بود و گفت:« این بچه رو کجا میبری؟» تا راننده خواست چیزی بگه؛ شیخ اکبر رو کشید بیرون و گفت: «بچه بردن ممنوع!». راننده گفت: « بابا این فرمانده است». – بله! چی گفتی؟ و بعد گفت: «کارتِت؟» شیخ اکبر کارتشو نشان داد. گفت: «جُرمت بیشتر شد». برای بچه کارت جعلی درست کردید!؟ چند قنداق تفنگ زد به شونههای شیخ اکبر و هُلِش داد داخل کیوسک. راننده و نگهبان با هم بگو مگو میکردند که فرمانده یِ نگهبان رسید و پرسید: « چی شده؟ » ماجرا رو که براش گفتند رفت و در کیوسک و باز کرد. شیخ اکبر رو که دید، داد زد: « این که شیخ اکبر خودمونه! فرمانده ی گردان بلدوزریها». بعد مثلِ فیل و فنجون رفتند تو بغل هم. نگهبان، هاج و واج نگاشون میکرد و چیزی نمونده بود که دو تا شاخ رو سرش سبز بشه.
مجموعه خاطرات شهدا