تابلو جديد راهنمايي و رانندگي: جاده حيف نون دارد، خطر پرتاب سنگ!
حيف نون خوابيده بوده، ميان بيدارش کنن مي بينن پين کد (Pin Code) مي خواد!
علت سقوط هواپيماي اروميه معلوم شد... خلبان ترکي بلد نبوده، برج مراقبت مي گفته: بيابان ده! (يعني بيابان است)... ولي خلبان فکر کرده برج مي گه: بيا... بانده
چک نوشتن حيف نون: 231000 رالو معادل دو سه هزار تومان.
آقاي خوش غيرت فرداي عروسي يه بليط هواپيما مي ده دست زنش، مي گه برو اروپا ماه عسل!
استاد اسامي بچه ها را يکي يکي مي خواند، رسيد به اسم «بارانه». شخص مورد نظر را که پيدا کرد پرسيد: واسه چي بارانه؟ دختر جواب داد: واسه اين که روز تولدم بارون ميومده. برادر اهل دلي از ته کلاس گفت: خوبه اون روز آفتابي نبوده!
بچه: بابا! من کي آن قدر بزرگ مي شم که هر کاري دلم خواست بکنم؟ بابا: پسرم، تا حالا کسي اين قدر بزرگ نشده!
پسر کوچکى از مادرش پرسيد: وقتى که من به دنيا آمدم تو کجا بودى؟ در بيمارستان عزيزم. پدرم کجا بود؟ البته در دفتر کارش. پدربزرگ و مادر بزرگ؟ خانه خودشان، کجا مىخواستى باشند؟ پسر بچه غرغر کنان گفت: هميشه همين طور است، هر وقت به خانه مىآيم، کسى نيست.
گدايى با حالت گريان و نزار به خانمى گفت: شما بايد موقعيت مرا درک کنيد. خيلى بدبختم، پدر معتاد، مادر مريض، بچههاى گرسنه. خانم دلش به رحم آمد و پول خوبى به او داد و سپس گفت: شما کى هستيد؟ من پدر خانوادهام.
معلم: چرا عشاير کوچ مي کنند؟ شاگرد: از بس که دور چادرهايشان مى ري...!
اولي: چرا گريه مي کني؟ دومي: چون اگر يک دقيقه زودتر رسيده بودم از اتوبوس جا نمي ماندم. اولي: ولي طوري گريه مي کني که انگار اتوبوس دو ساعت پيش رفته!
زن اولي: اين مردها واقعاً خيلي لجوج و يک دنده هستند! زن دومي: چي شده؟ زن اولي: مثلاً اين شوهر من، ديروز درست چهار ساعت براش توضيح دادم، آخرش هم قبول نکرد که نکرد. زن دومي: خوب چي رو داشتي براش توضيح ميدادي؟ زن اولي: اين که من آدم پر حرفي نيستم!!!
زن حيف نون بهش مي گه: مرد! پاشو برو سر کار. چرا تا لنگ ظهر خوابيدي؟ حيف نون: زن! به من الهام شده که خدا نميخواد من برم سر کار! زن: مرد! اين مزخرف ها چيه؟ پاشو برو. حيف نون: نگاه کن ببين ماشين پنچره، نگفتم حتماً خدا نميخواد برم سر کار؟ زن: مرد! چرا حرف بي خود مي زني؟ اين ماشين الآن يک ماهه که پنچره، تو هم هر روز همينو مي گي!
زن به شوهر: آخ نمي دوني ديشب چه خواب خوبي ديدم! شوهر: چي خواب ديدي؟ زن: خواب ديدم تو بهشت هستم، همه چيز عالي و زيبا و... شوهر: خوب چرا همون جا نموندي؟!
روزي حيف نون ادعاي کرامت کرد. گفتند "دليلت چيست؟" گفت: "ميتوانم بگويم الساعه در ضمير شما چه ميگذرد؟" گفتند: "اگر راست ميگويي بگو." گفت: "همهي شما در اين فکر هستيد که آيا من ميتوانم ادعايم را ثابت کنم يا نه!"
بر اثر قطع برق در شهر حيف نون اينا، ده ها تن از هم شهري هاي حيف نون، ساعت ها روي پله هاي برقي گير کردن!
جعبه سياه - سي صد و سي پيدا شد: توش حيف نون به خلبان مي گه آقا سه راه آذري پياده مي شم!
افسر از سرباز پرسيد: چه موقع يک سرباز مىتواند بدون اجازه از پادگان بيرون برود؟ سرباز: وقتى که مطمئن باشد گير نمىافتد.
دختر و پسري مشغول چت در اينترنت هستند. پسر: تو احتمالاً خيلي زيبا هستي! دختر: به چه دليلي اين طور فکر مي کني؟ پسر: خوب، طبيعت حتماً اين خنگي تو را به نحوي بايد تلافي کرده باشد!!!
شکارچي اول: هندوستان که بودي شکار ببر هم رفتي؟ شکارچي دوم: البته، روزي براي شکار ببر به جنگل رفتم. شکارچي اول: شانس هم آوردي؟ شکارچي دوم: بله، با ببري روبرو نشدم!
- 1
- 2
- ...
- 182(current)
- ...
- 198
- 199